خرید بک لینک

داشت از اتفاقاتی که یه شب موقع یه عملیات تو جنگ افتاده بود تعریف میکرد..

تاریکی مطلق.. گرسنگی.. میدان مین.. سیم خاردار و موانع.. راهپیمایی زیاد.. گرمای شدید جنوب.. مار و عقرب و.. مگس های بزرگ.. سنگینی کوله و تفنگ.. آتیش پراکنده دشمن.. صدای شدید و موج انفجار.. شهادت بهترین رفقات.. ناله ی زخمی ها..و خیلی چیزای دیگه..

من میگم هر کدومش برای ماها الان، کلی سخته و غیر ممکن.. چطوری یه جوون میتونه از زندگی زیبا و خوب شهری و دانشگاه و خانوادش فاصله بگیره و بره میون این همه بلا.. این همه سختی.. چطوری یه تازه داماد میتونه عروسش رو به خانوادش بسپره و بره.. چطوری یه پدری که بچش تازه به دنیا اومده.. حتی عکس دخترشو بخاطر وابسته نشدن از جیبش بیرون نمیاره و میره عملیات..

در راه خدا بودن و عشق میتونه اینارو برام توجیح کنه مقداری.. ولی میگم.. ای کاش اون جوونا همشون شهید میشدن.. جانباز نمیشدن که الان ببینن جامعه ی ما.. اون هدف والایی که براش بهترین دوران زندگیشون رو گذاشتن.. الان چجوری شده.. کاشکی نبینن که چطوری خانم ها روی یکی از وصایای اصلی شهدا که حجاب هست، پا گذاشتن.. کاشکی نبینن که مردامون غیرت رو فراموش کردن..

آیا روزی خواهد رسید که بلبلی دیگر، در وصف ما سرود شهادت بسراید..؟

ان شاء الله..

پ.ن. تنها جایی که دوست دارم برم تو بهشت زهرا.. مزار شهداست.. چون بقیه جاهاش باعث میشه دلت بگیره..

برچسب: نویسنده: کیارش محبی تاريخ: جمعه 5 خرداد 1396 ساعت: 20:54

صفحه بندی